... دلم تنگ است ... دلم میسوزد از باغی که می سوزد ... نه دیداری ... نه ,دیداری ... نه دستی از سر یاری ...مرا آشفته میدارد چنین آشفته بازاری...عجب آشفته بازاریست دنیا ... عجب بیهوده تکراریست دنیا ... عجب یار وفاداریست دنیا ... عجب خواب پریشانی ست دنیا

پنجشنبه ٧ آبان ،۱۳۸۸
پدیده ای به نام تولد !

 امروز 34 ساله شدم ، باید اعتراف کنم............. !

لیدا

سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
خدای من

روزگاری من خدایی داشتم رئوف و  مهربان ٬ رحیم و رحمان ...

  و  امروز  ٬ من خدایی دارم علیم و قهّار ٬  مکّار و جبّار ...

...............   و این همان خداست !

لیدا

یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
سرپيچی

بعضی وقتها یه حس شیطنتی زیر پوستم وول میخوره که دلم میخواد سرپیچی کنم ! یعنی اون کاری رو بکنم که دلم میخواد ٬ حتی اگر از نظر خیلی ها خوب نباشه . گاهی وقتها حس خوبیه سرپیچی کردن و حرف گوش کن نبودن ...

یاد اون جوک بی مزه قدیمی افتادم که یه نفر داشته واسه دوستهاش ماجرای دزدی خونه شو تعریف میکرده : ' دزده با گچ یه دایره کشید وسط حیاط ٬ منو تهدید کرد که وایسا وسط این دایره اگه پاتو بذاری بیرون پدرتو در میارم ... '

دوستهاش میگن : 'یعنی تو هیچ کاری نکردی وایسادی تا همه چیز و ببره ؟ خوب دزده رو میزدی درب و داغون میکردی ...' یارو میگه : ' اختیار دارین ٬ من که به حرفش گوش ندادم ٬ وقتی حواسش نبود چند بار پامو از دایره گذاشتم بیرون ! '

الغرض ٬ جریان سرپیچی کردن من هم یه چیزی تو همین مایه هاست !

لیدا

چهارشنبه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٦
پرتو نگاه

از اونجایی که فعلا خودم حس و حال حرف زدن ندارم و ... و ... و به تازگی کتابی را تمام کرده ام که ازش خوشم آمده ... بنابر این از کتاب حرف میزنم : 

همه ما نیاز به پرتو  " نگاه " داریم و برحسب نوع نگاهی که در زندگی خواستار آنیم ٬ میتوان ما را به چهار گروه تقسیم کرد :

نخستین گروه تعداد بیشماری از چشمان ناشناس را می طلبند و به عبارت دیگر خواستار نگاه عموم مردمند . مثل خوانندگان ٬ ستارگان سینما ٬ روزنامه نگاران و ...

گروه دوم کسانی هستند که اگر در پرتو نگاه جمع کثیری از آشنایان نباشند هرگز نمی توانند زندگی کنند . اینها خوشبخت تر از گروه اول هستند ٬ زیرا افراد گروه اول اگر مستمعین خود را از دست بدهند ٬ تصور میکنند که روشنایی در عرصه هستی آنها خاموش شده است و این چیزی است که دیر یا زود ٬تقریبا برای همه آنان ٬ اتفاق می افتد . اما اشخاص گروه دوم همیشه موفق می شوند برای خود نگاههایی به دست آورند .

گروه سوم کسانی هستند که نیاز دارند در پرتو چشمان یار دلخواه خود زندگی کنند . وضع آنها به اندازه افراد گروه اول خطرناک است ٬ کافیست که چشمان یار دلخواه بسته شود تا عرصه هستی آنها نیز در تاریکی فرو رود .

گروه چهارم ( نادر ترین گروه ) کسانی هستند که در پرتو نگاههای خیالی موجودات غایب زندگی میکنند . افراد این گروه اغلب در رویا به سر میبرند .

  بار هستی -  میلان کوندرا 

پ.ن : البته اگه میشد من در مورد این نظریات یه کم با " میلان کوندرا " بحث کنم خوب بود !

لیدا

دوشنبه ٢ بهمن ،۱۳۸٥
سکوت و طاقت

پیش روی هر آنچه بودن و نبودن

هر آنچه باید و نباید

و هر آنچه شاید و نشاید ...

هنوز ٬ سکوت اختیار میکنم

نمیدانم چرا  ؟!

اما میدانم : مدتهاست منتظر هستم که طاقتم تمام شود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن : این تصنیف همایون شجریان را که در آلبوم " با ستاره ها " خوانده خیلی دوست دارم :

چه غریب ماندی ای دل ٬ نه غمی نه غمگساری    .....      نه به انتظار یاری ٬‌ نه ز یار انتظاری

 غم اگر به کوه گویم ٬ بگریزد و بریزد         ...........            که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

سحرم کشیده خنجر که چرا شبم نکشته ست  ........  تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم    .........   منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

لیدا

شنبه ۱۱ آذر ،۱۳۸٥
محکوميت

روی دیوار یک مغازه پارچه زردی با چند تا میخ چسبانده شده که روش نوشته :

 

" به نام او که اگر حکم کند همه محکومیم . "

 

به محکومیت های خودم فکر میکنم ٬ من محکومم... همه ما محکومیم ٬ به خیلی چیزها ...  

حد اقل به زندگی کردن ...

لیدا

سه‌شنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٥
در عجبم !

مانده ام در عجب که :

چرا اغلبِ مردم میگن از دروغ و دورنگی بدشان میاد اما گاهی وقتها از شنیدن حرف راست ناراحت میشن ؟!  ظاهرا اغلبِ مردم ترجیح میدن همیشه تعریف و تمجید بشنوند- حتی به دروغ - اما انتقاد هرگز ... !

 و باز هم در عجبم ! از آدمی که به من میگه : " تو واقعا ۳۱ سالته ؟ من فکر میکردم تو مثلا الان پیش دانشگاهی میری ... !‌  "

 یا حالش خیلی بده ! یا فکر کرده من با این حرف ذوق زده میشم و پس می افتم !

 و باز هم در عجبم که : مگه مردم کار و زندگی ندارن که منتظرن یک اتفاق رخ بده یا یک شایعه بشنوند و به یک نفر دیگه گیر بدن ؟! ای بابا ... همه چیز که به همه کس مربوط نیست ! ما که توی زندگی خودمون عین ... توی گل موندیم به من و شما چه مربوط که ...

و در عجبم از خیلی چیزهای دیگه در زندگی ...

و مهمتر از همه : همیشه و سالهاست هر چقدر فکر میکنم ٬ باز هم در عجبم ازمصلحت کارهای خداوند ... او که یکتای قادر و متعال است و بارها در قرآنش میخوانیم :‌

           "  انّ وعد الله حقٌ  "

این جمله همیشه تمام وجودم را می لرزاند ... به درستی که وعده خداوند حق است ...

لیدا

یکشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٥
سی و يک

و امروز که سی و یک ساله شدم مطمئن تر از  سال گذشته  می گویم :

هیچ احساس خاصی ندارم جز : جبر !

لیدا

دوشنبه ۱ آبان ،۱۳۸٥
خدا

خدا ...  ٬  این روزها گاه سر به سرم میگذارد .

خسته تر از آنم که با او مجادله کنم ... پس باز هم ... تسلیم !

لیدا

سه‌شنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٥
 

بی علی هر کس که باشد بیکس است

در دو عالم یک " علی " ما را بس است

لیدا

شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥
زن در تلويزيون ايران

در سریالهای سه ریالی تلویزیون ایران ٬ زن به یکی از گونه های زیر به تصویر کشیده میشود :

۱.  بد ذات ٬ پلید ٬ حسود ٬ خانمان برانداز ٬ زندگی ویران کن ٬ ولخرج و پول دوست ٬دختر فریبکاری که نقشه میکشه چطوری یک پسر پولدارو  تور بزنه و اخاذی کنه ٬ یا زن آشوبگری که میره مردهای معصوم و چشم و گوش بسته و سر به زیر توی کوچه و خیابان را که اتفاقا ماشینهای مدل بالا دارند ٬ به زور ! گول میزنه و با فریب اموالشونو غارت میکنه و زن دومشون میشه ! و .... خلاصه : یک شیطان صفت آدم نما ...

۲. خاله زنک ٬ وراج ٬ دو بهم زن ٬ دائم داره غیبت و بدگویی میکنه ٬ اگر عروس باشه پشت سر مادرشوهر صفحه گذاشته و اگر مادرشوهر باشه پشت سر همه ! با پسرش مخالفت میکنه که حق نداری اون دختری که خودت میخوای بگیری و من باید برات دختر لای زرورق پیدا کنم ٬ چشمش یک چیز میگه ابروش یک چیز دیگر ٬ دائم سر مردش جیغ میکشه یا داد میزنه ٬ مثلا مردش ازش می ترسه اما یواشکی دور از چشم زنش هر کاری دلش بخواد میکنه ...

۳.  خوشگل و باکلاس ٬ خوش تیپ ٬ پولدار ٬ خانواده دار ٬ با یه ماشین احتمالا پژو ۲۰۶ یا اقلا پراید ٬ لوس و بچه ننه ٬ پر افاده و مغرور ٬ دست به سیاه و سفید نزده ٬ نه درس خونده و نه خونه داری بلده ٬ هزار تا خواستگار پولدار و خوش تیپ و ... داره اما دست بر قضا عاشق یک پسر آس و پاس خوش قد و بالا شده و آخرش هم زن اون میشه ...

۴. نجیب و سر به زیر ٬ زیبا ٬ تحصیلکرده و متین ٬ با اراده و موفق ٬ هنرمند ٬ مومن و چادری ٬ از پس تمام مشکلات خودش و دوستانش و مردم دنیا برمیاد ٬ پول نداره ٬ اما مهم نیست فورا کار پیدا میکنه ٬ هر جا استخدام بشه چون دختر خوبیه چند برابر دیگران بهش حقوق میدن که هیچ عاشقش هم میشن ! دور و برش پره از عشاق دلخسته ٬ اما دست برقضا از بین این عشاق دختره از اونی خوشش میاد که خوش تیپ تر و پولدارتر و سر به راه تر و مومن تر و تحصیلکرده تر و ...

۵. خانه دار و خانه نشین ٬  تو سری خور ٬  صرفه جو و قانع ٬ خرافاتی و فسیل٬ در حالی که داره دنبال فالگیر  یا دعانویس و نظر قربونی میگرده یه زن از نوع اول داره مرد ساده دلشو گول میزنه ٬ از هر انگشتش یه هنر می ریزه : خیاطی ٬ قلاب بافی ٬ آشپزی ٬ حتی کشاورزی و دامداری و ... گاهی هم کارمند ٬ بزگترین غم زندگیش اینه که چرا آبگوشتش شور شده یا قورمه سبزی اش بی نمک ٬ اگر چشمهاش کور بشه باز هم یواشکی خیاطی میکنه که به زندگیش کمک کنه ٬ به هر قیمتی وفادار و فداکار٬ حاضره با مادر شوهر توی یک خونه زندگی کنه ٬ به خاطر بچه هاش خودشو فنا میکنه که مردش حتی اگه  خیانتکار باشه خواب بد هم نبینه ٬ با لباس سفید رفته خونه شوهر و اگر روزی هزار بار حتی کتک هم بخوره می مونه تا با لباس سفید بره توی قبر ٬ اگر بچه دار نشه شوهرش میخواد سرش هوو بیاره ٬ یا اگر اجاق کور نباشه پشت سر هم واسه مرد خونه پسر کاکل زری قد و نیم قد زاییده ... ٬ و خلاصه از اون زنهایی که اگر خوشگل باشه و بچه دار بشه و ارث باباش زیاد باشه زن ایده آل تمام مردهای ایرانیه !

 توی سریال های سه ریالی و بعضا حتی یک ریالی ایرانی همه خصلتها در حد افراط یا تفریط هستند ٬ آدمها یا پر از عیبند  ٬ یا پر از حسن ٬ یا فرشته یا دیو !

گویا فراموش شده است که هر زنی - و اصولا هر انسانی - قبل از اینکه در سریال بازی کند یک انسان است با تمام ویژگیهایش ٬ برخی خوب و برخی بد ...

شاید هم عهد و عیال آقایان نویسنده سریالها این مدلی هستند که تصور آنها از زن اینگونه است ! در مجموع به نظر من  با این فیلمنامه نویسی مسخره آبروی زنها را برده اند ! 

لیدا

یکشنبه ٢٦ شهریور ،۱۳۸٥
فهميدن يا نفهميدن !

این یک واقعیت انکار ناپذیره که اغلب اوقات ٬ دیگران فقط وقتی آدمو میخوان که برای خودشون به نوعی ٬ منفعتی وجود داشته باشه ٬ و خیلی بده که آدم واقعیتهای انکار ناپذیر را بفهمه

و اصولا بزرگترین درد اینه که : آدم بفهمه .........

به قول شاعر :

هر کی خوابه خوش به حالش ٬ ما به بیداری دچاریم

پ.ن. بی صبرانه انتظار میکشم که تابستان تمام بشود ٬ هیچ وقت از تابستان خوشم نیامده ... دلم لک زده برای پاییز با بوی بارانش و صدای خش خش برگهای رنگ به رنگش ... این روزها وسط یه عالمه انتظار گم شده ام !

لیدا

یکشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٥
باز هم نيامد !

آدم باید خیلی خوش بین باشه که خیال کنه یک نفر که خیلی ها منتظر اومدنش هستند بعد از سالها ٬ شب تولدش که همه خوشحالند ٬ دلش به حال بقیه بسوزه و بیاد ...  زهی خیال باطل !

 

" گیلانه " را دیدم ٬ مقایسه کردم با " آتش بس "

" آتش بس " را مقایسه کردم با " دو زن "

هر سال میگیم دریغ از پارسال ...

لیدا

یکشنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٥
نمونه کامل یک سيستم اداری منضبط !

سیستم اداری در مملکت ما آخرشه ... آخر نظم و انضباط و وجدان کاری و وظیفه شناسی و مسئولیت پذیری و ...... و ........ و .......... مخصوصا اداره ما !

توی اداره ما یک هارد دیسک سوخته بود که من توی برگه درخواست کالا درخواست خرید هارد نوشتم و فرستادم ٬ یک ماه هر روز تلفنی از مسئول خرید پی گیری کردم ٬ یه روز گفت رییس فعلا موافقت نکرده ٬ یه روز گفت چند روزه برگه شما روی میزشه !!!‌ اما امضا نکرده ٬ بعد از یک ماه گفت : اون برگه گم شده یکی دیگه بنویس ! دوباره نوشتم ... باز هم پی گیری و هر روز یه جواب ... باز هم گم شد !‌برای بار سوم نوشتم ! از زمان سوختن هارد ۵ ماه گذشته بود که سومین درخواست هم گم شد !!!!!!! بار چهارم نوشتم  این بار موافقت شد و امضا شد اما اینبار مسئول خرید خودش گم و گور شده بود و فقط گاهی به زحمت موبایلشو جواب می داد و هر بار هم میگفت : اتفاقا الان توی خیابان هستم اما مغازه ها هنوز بسته هستند ... تا ظهر میخرم و براتون میفرستم ! اون ظهر و ظهرهای بعد گذشت و گذشت ... هر بار یک بهانه ... گاهی جدید گاهی تکراری ...

درست عین همون جوک جهنم ایرانی ها ٬ یه روز قیر نداره ٬ یه روز قیف ٬ یه روز آتش و ....

درد سرتون ندم ٬ بعد از ۶ ماه یک روز آفتاب از جنوب دمید ! و یک عدد هارد دیسک ( البته باز شده و بدون گارانتی ) رسید به دستم و از من شصت تا امضا گرفتند که یک هارد تحویلم داده اند  

 ناگفته نماند که من بارها در این زمینه به مسئولین اعتراض کردم اما از اونجا که توی مملکت ما اصولا اعتراض به حقوق پایمال شده یعنی کوبیدن آب در هاون من هم به جز حرص خوردن چیزی نصیبم نشد ...

باز هم اواخر خرداد جسارت کردم و شجاعانه درخواست خرید چند تا کابل برق کامپیوتر ناقابل نوشتم یک ماه پیش گفتند اولیش گم شده ٬ ( تعجب نکنید توی اداره ما این موضوع کاملا عادیه ) دومیشو نوشتم ٬ الان که ۲۹ مرداد هست اگه کابل برق به دست شما رسیده به دست من هم رسیده ! ... یحتمل دومیش هم گم شده ... البته من کابل ها را برای تابستان نیاز داشتم و حالا میشه امیدوار بود که شاید تابستان سال آینده کابلها به دست من برسند ...........

یه مملکتی داریم .................. گل ! سنبل ! هلو ! آلبالو .........  اصلا باقلوا !

لیدا

چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥
همه ش پ.ن :
 خودم ميدونم که نه برای کسی مهمه نه فرقی ميکنه اما :

من از چند تا چیز توی این زندگی خیلی بدم میاد :

۱.  زندگی

۲.  دروغ        

۳.  دروغ        

۴.  دروغ   

۵.  بدقولی     

۶.  تردید                                                             

۷.  ........ ( نمیتونم بگم )

۸.  کسی بخواد منو احمق حساب کنه

۹.  کسی بخواد از احساساتی بودن من سوء استفاده کنه 

۱۰.  انتظار

 و .... چند تا چیز دیگه ......

 

دلم عجیب گرفته ... از دلتنگی های زندگی خودم گرفته ... تا مصیبت هایی که بر سر مردم فلسطین و لبنان می باره ...  همه چیزاین روزها ملال آور ... نه خیلی بیش از ملال آور ...  غم انگیز ... کسل کننده ... ناامید کننده ... و حتی مزخرفه  ...

 در دلتنگی نیمه شب دیوان حافظ را باز کردم :

نفس برآمد و کام از تو بر نمی​آید                   فغان که بخت من از خواب در نمی​آید

لیدا

یکشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٥
محکمه اسلامی !

من نميدونم قوه قضائيه واقعا توی مملکت ما چه کاره ست ؟! من تا حالا حتی يک نفر نديدم که توی اين مملکت سر و کارش به قوه قضاييه بيفته و بعد از چند سال رفت و آمد و اعصاب خوردی ! راضی از محکمه بياد بيرون ... حالا چه شاکی باشه چه متهم ... چه خواهان باشه چه خوانده ... چه قاتل باشه چه مقتول ...

اگه يکی نقش قوه قضائيه رو فهميد به منم بگه ثواب داره !

پ.ن : زندگی اينقدر تکراری و بی جذبه هست که اين روزها تنها سرگرمی خيلی ها -مثل من - شده فوتبال و جام جهانی و کل کل کردن لفظی و اس ام اسی و ... ! با دوستان و همکاران بر سر بردن تيم x  و باختن تيم y  ... اونم چی ؟!  تيم کشورهای ديگه ...  لااقل نشد يه دفعه سر برد و باخت تيم ايران دعوا ! کنيم٬ فقط نميدونم از فردا که ديگه جام جهانی تمام شده دنبال چه سرگرمی بگردم  !

و حرف حساب :

بپرهيزيد از گناه کردن در پنهان ٬ زيرا شهادت دهنده همان حاکم است

مولا علی ( ع )

لیدا

چهارشنبه ٢٤ خرداد ،۱۳۸٥
يك انتخاب عاقلانه !
بخواهيم يا نخواهيم  زندگی همه ما به نوعی تبديل شده است به دست و پا زدن بين انواع گزينه های " بد " و  " بد تر "‌ و اغلب اوقات - لااقل از ديدگاه خودمان - انتخاب گزينه  " بد "  ..........  
 
و جالب اينجاست كه چون " بد " را به " بد تر "‌ ترجيح ميدهيم تصور می كنيم : چه انتخابهای خوبی در زندگی مان می كنيم !

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

گفتی كه :  "  چو خورشيد زنم سوی تو پر

                   چون ماه شبی می كشم از پنجره سر  " 

اندوه كه خورشيد شدی                 -  تنگ غروب

افسوس كه مهتاب شدی               - وقت سحر

فريدون مشيري

لیدا

یکشنبه ۱٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥
هيچ ...

يک حقيقت بزرگ ميگويد : هيچ انسانی عوض نميشود مگر اينکه " خودش " بخواهد .

دقت کنيد به ترکيب سور صفر و سور وجودی ...

چقدر دلم برای رياضی تنگ شده ... !

در بگشاييد
شمع بياريد
عود بسوزيد
پرده به يكسو زنيد از رخ مهتاب
شايد
اين از غبار راه رسيده
آن سفري همنشين گم شده باشد

هوشنگ ابتهاج

لیدا

سه‌شنبه ٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
همين ديگه !

ر.ک به پ.ن !

پ.ن : وقتی وسطهای يک کوره راه تاريک و پر پيچ و خم ٬ سر دوراهی ( شايد هم چند راهی ) خسته و وامونده ٬ با يه دونه شمع کم سو مونده باشی ٬ که نه راه پس داشته باشی نه راه پيش ٬ هيچ کاری هم از دستت برنياد ... ميدونی چی به دردت ميخوره ؟

يه با مرام که پيدا بشه و اون شمع کم سو را از دستت بگيره و بهت بگه : حالا تکليفت يه سره شد ! برو هر غلط.... برو که ديگه برنگردی .... !

 

لیدا

یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥
سال نو مبارک

توی اين چند روز عيد چند تا چيز و بيشتر از قبل ! فهميدم :

۱. به هر کجا که روی آسمان همين رنگ است ...

۲. اگر آدم بتونه بی خيال باشه " حداقل " دو تا مزيت داره :

اول : از بی خيالی ديگران کمتر حرص ميخوره .

دوم : بی خيالی ديگران را تلافی ميکنه ٬ شايد اينجوری يه کم بفهمند که بی خيالی شون چقدر ناراحت کننده ست .

۳. شديدا به خوردن نسکافه معتاد شده ام !

و چند تا چيز ديگه ....

 

پ.ن.۱ :اينو امروز همکلاسی کلاس سه تارم برام تو مسنجر آفلاين گذاشته بود :

با ازدواج ٬ مرد روی گذشته اش خط ميکشد و زن روی آينده اش !   ( سينکا لوييس )

پ.ن. ۲ : .............................. ! 

لیدا